خانه
خانه اش هستم.با در و پنجره ای که جیرجیر صدایش تنها برای او خوشایند است. خانه اش هستم و پیکره ی پوسیده ام را در آغوشش میفشارد و هنگامی که زلزله ای چند ریشتری به جانم میفتد ، آرام ، طوری که به سختی صدایش را می شنوم ، در گوشم می گوید دوستم دارد.آن وقت زلزله تمام می شود.و خرابی هایم چندان به چشم نمی آید. خانه اش هستم و به گمانم دیوانه ای که عنوان "خانه" را بگیرد ،دیگر نیاز به قرص های زیادی ندارد....
ادامه مطلب